نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۱۲/۲۸
 
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۱۲/۰۹
دوشنبه 9 اسفند1389 ساعت: 15:31 توسط:مکی ابادی
با سلام خدمت شما دوست عزیز من از اهالی مکی اباد هستم اگر واقعا برای نظر ما احترام قائلید موافق معرفی مکی اباد به عنوان یک روستا نیستیم .

نویسنده: عرب
سه شنبه 16 فروردین1390 ساعت: 20:7
با سلام ممنون از اینکه برای معرفی شهرمان تلاش می کنید ما دعوایی بر سر اینکه روستا یا بخش هستیم نداریم چرا که ما مکی آبادی ها خودمان یک شهر هستیم با آرزوی سربلندی همه سیرجانی ها به خصوص مکی ابادی های



دوشنبه 1 اسفند1390 ساعت: 9:17 توسط:رضائي       

سلام آقاي نويسنده
اين رو قبول دارم كه همه ي شهرهاي بزرگ روزي كوچيك و روستا بوده اند ، شايد مكي آباد هم سالهاي گذشته روستا بوده ولي الان ديگه جزو شهر هست ، و نه براي اينكه شهر و روستا به همديگه ارجحيت داشته باشد بلكه به خاطر اينكه بتونيم شهرمون و روستا هاي اطراف اون رو صحيح به ديگران معرفي كنيم بهتره كه اصلاح كنيد ...
ضمنا مكي آباد از لحاظ موقعيت خيلي از جاهاي ديگر شهر بهتره ، نزديك بودن به بيمارستان غرضي - پليس راه و... و ضمن اينكه شاه راه تهران - بندرعباس از كنار مكي آباد ميگذره و همچنين پل زيباي دفاع مقدس و بلوار شيراز ، منكه از اينكه سيرجان زندگي ميكنم خوشحالم حالا مكي آباد و يا جاي ديگه فرقي نميكنه ، مهم اينه كه چطوري زندگي كنيم
اگه پست اصلاح شد سعي ميكنم كه تعدادي عكس واستون ارسال كنم



دیگران هم نظر بدهند....

موضوعات مرتبط: مکی آباد
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۱۱/۱۶
 



امام و همراهان



امام  پس از ورود به ایران

 



نماز خواندن شاه در حرم اما رضا ( ع)

شاه و فرزند

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۱۱/۱۵


چند داستان از زندگى امام رضا(ع)
زندگانى حضرت امام رضا(ع) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز كه دل شيفتگان را مى‏برد . از كتاب «ديوان خدا» نوشته نعيمه دوستدار ـ كه بر اساس منابع موثق تدوين يافته ـ چند داستان برگزيده‏ايم كه تقديم عاشقان اهل بيت مى‏كنيم.

نشانه موى پيامبر(ص)
مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسيد. جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفت :

«آقا! هديه‏اى برايتان آورده‏ام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت: «اين هفت رشته مو از پيامبر اكرم(ص) است. كه از اجدادم به من رسيده است». حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط اين چهار رشته، از موهاى پيامبر است».

مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت. امام كه فهميد مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.

صحبت گنجشك با امام (ع)
راوى: سليمان (يكى از اصحاب امام رضا(ع)

حضرت رضا(ع) در بيرون شهر، باغى داشتند. گاه‏گاهى براى استراحت به باغ مى‏رفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست. نوك گنجشك، باز و بسته مى‏شد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مى‏رسيد. انگار با جيك جيك خود، چيزى مى‏گفت.

امام عليه السلام حركت كردند و رو به من فرمودند: «ـ سليمان!... اين گنجشك در زير سقف ايوان لانه دارد. يك مار سمى به جوجه‏هايش حمله كرده است. زودباش به آن‏ها كمك كن!. ..

با شنيدن حرف امام ـ در حالى كه تعجب كرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ايوان دويدم كه پايم به پله‏هاى لب ايوان برخورد كرد و چيزى نمانده بود كه پرت شوم...

با تعجب پرسيدم: «شما چطور فهميديد كه آن گنجشك چه مى‏گويد؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آيا اين كافى نيست؟!»

ميهمان دوستى امام(ع)
راوى: يكى از نزديكان امام رضا(ع)

مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد».

امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»

ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بى‏پناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم».

امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانواده‏اى ميهمان دوست هسيتم».

در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‏اش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمنده‏ام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمى‏انداختم».

امام در حالى كه با تكه پارچه‏اى، روغن را از دستش پاك مى‏كرد، فرمودند: ما خانواده‏اى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».

ابرهاى سياه
راوى: حسين بن موسى

از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم.

در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.

در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:

«حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»

فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...»

هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .

سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مى‏پيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.

شربت گوارا
راوى: ابو هاشم جعفرى

به سخنان امام گوش مى‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بيش تر مى‏كرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حياى حضور امام، مانع از آن شد كه صحبتشان را قطع كنم و آب بخواهم. در هيمن موقع امام كلامش را قطع كرد و فرمودند: ـ «كمى آب بياوريد !»

خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ايشان داد. امام، براى اين كه من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشيدند وبعد ظرف را به طرف من دراز كردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشيدم.

نه! نمى‏شد. اصلا نمى‏توانستم تحمل كنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگى‏ام را از بين ببرد. تازه، بعد از يك بار آب خوردن درست نبود كه دوباره تقاضاى آب كنم. اين بار هم امام نگاهى به چهره‏ام كردند و حرفش را نيمه تمام گذاشت: «كمى آرد و شكر و آب بياوريد.»

وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شكر و آب آورد، امام آرد را در آب ريخت و مقدارى هم شكر روى آن پاشيد. امام برايم شربت درست كرده بود. نمى‏دانم از شرم بود يا از خوشحالى كه تشكر را فراموش كردم. شايد در آن لحظه خودم را هم فراموش كرده بودم. با كلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز كردم.

ـشربت گوارايى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش كه تشنگى‏ات را از بين مى‏برد.

شما امام من هستيد
يكى از دوستان ابن ابى كثير

بعد از شهادت امام موسى كاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم.

يك روز، كنار كعبه، على بن موسى الرضا(ع) را ديدم. با خود گفتم: «آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا (ع) اشاره‏اى كردند و گفتند: «به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است».

خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبوده‏ام و با صداى بلند چيزى گفته‏ام. اما خوب كه فكر كردم، يادم آمد كه حتى لب‏هايم هم تكان نخورده‏اند. با شرمندگى به امام رضا(ع) نگاه كردم وگفتم: «آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد» .

حرف «ابن ابى‏كثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.

آخرين طواف
راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع))

حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا مى‏رفتيم. خوب به ياد دارم...

حضرت جواد را روى شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مى‏كرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم. اولحرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مى‏زد. به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم.

ـ «پسرم! چرا با ما نمى‏آيى؟»

«نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مى‏آيم»

«بگو پسرم!»

پدر! آيا مرا دوست داريد؟»

«البته پسرم»

«اگر سؤال ديگرى بپرسم، جواب مى‏دهيد؟»

«حتما پسرم»

«پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است».

سكوت سنگينى بر لب‏هاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خيره شدم. اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و... .

سؤالى كه فراموش كرده بوديم
راوى: اسماعيل بن مهران

من و «و احمد بزنطى» در ده صريا در مورد سن حضرت رضا(#) صحبت مى‏كرديم. از احمد خواستيم كه وقتى به حضور امام رسيديم، يادآورى كند كه سن امام را از خودشان بپرسيم.

روزى توفيق ديدار امام، نصيبمان شد. آن موقع، ما، جريان سؤال از سن امام را به كلى فراموش كرده بوديم، اما به محض اين كه احمد را ديد، پرسيد:

«احمد!.. چند سال دارى؟»

ـسى و نه سال.

امام فرمود: «اما من چهل و چهار سال دارم».

به سوى شهر غربت
راوى: سجستانى

روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند. چهره و حركات امام، همه و همه، نشانه‏هاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبر(ص) وداع كند، چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت.

طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود، به ايشان تبريك گفتم، اما با ديدن اشك امام، دلم گرفت. سكوت تلخى روى لب‏هايم نشست. امام فرمودند:

«خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».

گليم كهنه اتاق
راوى: نعمان بن سعد

كنار امير المؤمنين على(ع) نشسته بودم. امام نگاهى به من كردند و فرمودند:

«نعمان!... سال ها بعد، يكى از فرزندان من در خراسان با زهر كشنده‏اى شهيد خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. اين را بدان ! هر كس كه قبر او را زيارت كند، خدا تمام گناهان قبل از زيارتش را خواهد بخشيد... به خاطر پسرم على».

حرف امام كه تمام شد، سكوت كردم و به گليم كهنه اتاق خيره شدم. با خودم گفتم: «اين درست !... اما من چرا گناه كنم كه به خاطر بخشش، امام رضا عليه السلام را زيارت كنم؟ بايد به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بيت(ع) او را زيارت كنم».

به امام نگاه كردم. انگار با لبخندش حرفم را تأييد مى‏كرد.

در ياد مايى
راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى

تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى‏گذشت.

يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا(ع) را ببينم. مى‏خواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدتى صبر كنند.

زمانى كه به خدمت امام رسيدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت كرد تا چند لقمه‏اى بخورم. بعد از غذا، از هر درى سخن به ميان آمد و من فراموش كردم كه اصلا به چه منظورى به صرياء آمده بودم. مدتى كه گذشت، حضرت رضا(ع)، اشاره كردند كه گوشه سجاده‏اى را كه در كنارم بود، بلند كنم. زير سجاده، سيصد و چهل دينار بود. نوشته‏اى هم كنار پولها قرار داشت. يك روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف ديگر آن هم اين جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نكرده‏ايم. با اين پول قرضت را بپرداز! بقيه‏اش هم خرجى خانواده‏ات است».

كوه و ديگ
راوى: اباصلت هروى

همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».

امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود.

وارد «سناباد» شديم. كوهى نزديك سناباد بود كه از سنگ آن، ديگ‏هاى سنگى مى‏ساختند. امام به تخته سنگى از كوه تكيه دادند و رو به آسمان گفتند:

«خدايا!... غذاهايى را كه مردم با ديگ‏هاى اين كوه مى‏پزند، مورد لطفت قرار ده و به اين غذاها بركت عطا كن!»

فكر مى‏كنم خدا به بركت دعاى امام، به كوه، نظر خاصى كرد. چون امام خواستند كه از آن روز به بعد، غذايشان را فقط در ديگ‏هايى بپزيم كه از سنگ آن كوه ساخته شده باشد.

روز بعد، پس از كمى استراحت، امام به طرف محلى كه «هارون» ـ پدر مأمونـ در آن دفن شده بود، حركت كردند. مأموران حكومتى جار زدند كه امام مى‏خواهد قبر هارون را زيارت كند، اما امام با يك حركت ساده نقشه‏هاى مأموران را نقش بر آب كرد. آن حركت هم اين بود كه كنار قبر هارون ايستادند و با انگشت، خطى در كنار قبر، كشيدند. بعد رو به ما فرمودند :

ـ اين جا قبر من خواهد شد... شيعيان ما به اين جا خواهند آمد و مرا زيارت خواهند كرد ... و هركس به ديدار قبرم بيايد، خدا لطفش را شامل حال او خواهد كرد.

بعد رو به قبله ايستادند و نماز خواندند و با سجده‏اى طولانى، چيزهايى را زير لب زمزمه كردند. اشك در چشمم جمع شده بود.

مجله هنر دينى ،شماره 6

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۱۱/۱۳

سخنان علی علیه السلام در سوگ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم

نقل کرده اند وقتی علی علیه السلام بر طبق وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پس از رحلت آن حضرت مشغول غسل و کفن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شدند، در حالی که اشک از دیدگانشان جاری بود با این جمله ها درد فراق پیامبر را تسکین می بخشید: «پدر و مادرم فدای تو ای رسول خدا! با مرگ تو رشته ای بریده شد که جز در مرگ تو چنان گسستنی دیده نشده است. با مرگ تو رشته پیامبری و فرود آمدن پیام های آسمانی از هم گسست. مصیبت رحلت تو دیگر مصیبت دیدگان را به شکیبایی وا داشت و همگان را در مصیبت تو یکسان عزادار کرد. اگر تو خود ما را به شکیبایی امر نمی کردی، آن قدر اشک می ریختیم که اشک دیدگان با گریستن بر تو پایان پذیرد، با این همه، دردِ جان کاهِ فراق تو همیشه با ما خواهد بود و این اندوه هرگز از ما جدا نخواهد شد و صدالبته که این در مقابل عظمت مصیبت فقدان تو امر ناچیزی است. اما چه می شود کرد؟ نه امکان بازگرداندن دوباره زندگی میسر است و نه می توان مانع وقوع مرگ شد.

خطبه معروف حضرت فاطمه (س) بعد از رحلت پیامبر در مسجد

يا فاطمه : اِنَّ اللّه‏ يغضب لِغَضَبِكِ و يَرْضي لِرِضاكِ
اي فاطمه : خداوند با خشنودي تو خشنود است و با خشم تو خشمگين

در مسجد جمعيت موج مي‏زد و هر لحظه تراكم بيشتر مي ‏شد. امتداد جمعيت از نزديكي محراب ، شروع شده بود و تا خارج مسجد ادامه داشت. در پيشاپيش مردم ، در نزديكي منبر و محراب ، ريش سفيدان ، سر در هم كرده و آهسته گفتگو مي‏كردند.
برخي نگران و مضطرب ، چشم به در دوخته بودند و گروهي ديگر ، غرق در گرداب حيرت ، لحظات را به التهاب مي‏ گذراندند.
چندي نگذشته بود كه ناگهان جمعيت ، شكافته شد و شاه‏راهي از آستانه در تا برابر محراب ، پديد آمد.

گروهي زن ، با وقار كم‏ نظيري وارد شدند. سراپاي زنان را جامه‏ هاي بلند پوشانده بود. اين گروه كوچك ، در قلب خود ، گوهري گرانبها را از چشمان نامحرم مردم مي ‏پوشاندند. او كسي جز وجود مقدس فاطمه (س) نبود. چادر به دور خود پيچيده بود و سنگين و شمرده ، گام بر می ‏داشت. گويي پيامبر (ص) است كه به سوي محراب و منبر خود ، پيش مي‏ آيد. رفتار و كردارش ، هيچ تفاوتي با پيامبر (ص) نداشت. بي ‏آنكه نگاهي به اطراف افكند، پيش آمد و در برابر محراب، همچون كوهي از وقار ايستاد. پرده ‏اي برافراشتند و فاطمه زهرا(س) كه مظهر عفاف بود، در پشت پرده قرار گرفت. هزاران پرسش بي پاسخ به يك باره بر ذهن حاضرين، هجوم آورد، چرا فاطمه (س) به مسجد آمده بود؟!
آيا چه رويداد مهمي پيش آمده است، كه فاطمه(س) را از خلوتگه عفاف ، به ميان جمع كشيده است ؟ چه مي ‏خواهد بگويد ؟ و چرا قامتش در بهار شكفتن خميده است؟!
فاطمه (س) كوشيد سخن بگويد ، اما عقده راه گلويش را ، همچون سدي پولادين ، بسته است. او بايد سخن مي‏ گفت. چشمان نسل هاي بي ‏شماري به دهان مقدس او دوخته شده است. آيندگان تشنه حقيقتند و اگر فاطمه (س) سخن نگويد ، واقعيت ها ، در زير خروارها دشمني و عداوت مدفون مي‏ شود. ناگهان تمامي عقده ‏ها را در آهي جانگداز مي‏ پيچد و با تمام وجود ، از سينه خارج مي‏كند. مسجد به يك باره مي ‏تركد. صداي شيون ستونهاي مسجد را به لرزه در آورده است. گويي فاطمه (س) تمام سخن خود را در قالب آهي بيان كرد. مردمي كه خود، فاطمه را در سرماي تلخ و گزنده تنهايي رها كرده ‏اند ، حتي از نفير جانسوز فاطمه (س) بي‏ تاب شده ‏اند. مردمك هاي لرزان چشمها ، به پرده خيره شده است. خاطره پيامبر (ص) ، با آمدن زهرا (س) يك بار ديگر ، در ذهن تكيده مردم تكرار شده است.

فاطمه(س)، لختي سكوت كرد تا ناله‏ ها اندكي فروكش كند و صداي هق ‏هق گريه در گلو ها خفه شود و آن‏گاه با زيبايي و بلاغت تمام، سخن خود را آغاز كرد. حمد و ستايش خداي را به جاي آورد و بر پدر بزرگوارش، سلام و درود فرستاد و سپس از فلسفه احكام سخن گفت.
ديگر ترديدي براي مردم باقي نمانده بود. بي‏ شك اين نواي ملكوتي و سخنان پيامبر (ص) بود كه از حنجره زخم‏ خورده زهرا (س) خارج مي‏ شد. آن چنان عالمانه سخن مي‏ گفت ، كه همگان دريافتند ، زهرا (س) از اقيانوس بيكران علم الهي سخن مي‏گويد :

«... اي مردم! بدانيد من فاطمه ‏ام و پدرم محمد(ص) است. آنچه در ابتدا بگويم ، در انتها نيز همان را خواهم گفت. سخن نادرستي نمي ‏گويم و ظلم و ستم نمي ‏كنم. پيامبري از ميان شما برگزيده شد كه رنج هاي شما بر او گران بود و دلسوز شماست. اگر پدرم را بشناسيد ، در مي ‏يابيد كه او پدر من است ، نه شما! او برادر پسر عمويم [علي] ست نه برادرِ مردان شما و بي ‏ترديد خويشاوندي با او عجب عظمتي است ! رسالت خود را با انذار آغاز كرد.
مسير خود را از پرتگاه مشركين جدا نمود. شمشير بر فرق آنان كوبيد و گلوي آنان را فشرد و با زبان پند و اندرز آنان را به سوي خدا خواند. بت ها را در هم شكست و بيني سركشان را به خاك ماليد تا آنجا كه اتحادشان از هم گسيخت و از ميدان كارزار گريختند تا هنگامي كه فجر صادق ، سينه تاريكي را شكافت و چهره حق از نقاب ، بيرون آمد.
رسول خدا ، سخن آغاز كرد و زبان شياطين بسته شد. خار نفاق برچيده شد. گره‏ هاي كفر و پستي گشوده شد و زبانتان به كلمه «اخلاص» {لااله ‏الااللّه‏} زيبا گرديد. بي ‏ترديد اين پيروزي مرهون چهره ‏هاي نوراني و شكم هاي گرسنه [مجاهدان] است ؛ در حالي كه شما بر لبه پرتگاهي از آتش بوديد و به آبي مي‏ مانستيد كه هر كس شما را به راحتي مي ‏آشاميد و طعم ه‏اي بوديد كه شما را به راحتي مي ‏بلعيد ...(1) خوراكتان گوشت و يا پوست خشك شده و برگ هاي درختان بود. غربت‏ زده ‏اي پست و فرومايه بوديد و بيم آن داشتيد كه شما را بربايند.»

سخن فاطمه (س) نيشتري بود كه بر وجدان هاي خفته اين قوم فرود مي ‏آمد. به ياد آنان مي‏ آورد كه چگونه در عصر جاهليت ، در اوج پستي و شقاوت روزگار مي‏ گذراندند و اين پدر او بود كه رنج هدايت آنان را به جان خسته خريد و به آنان عزت و عظمت بخشيد :

«سپس پرودگار به وسيله پيامبر (ص) پس از مشكلات و مسايل بسيار ، شما را نجات داد ؛ پس از آن كه مصيبت هاي بي‏ شماري از جانب شما و گرگ هاي عرب و سركشان اهل كتاب ، بر او وارد شد. گاه كه [آنان] آتش جنگ را مي ‏افروختند ، خدا آن را خاموش مي ‏كرد و هرگاه شاخ شيطان ، سر برآورد و يا اژدهايي از ميان مشركين دهان گشود ، رسول خدا (ص) برادرش [علي] را ، در كام آنها افكند و او نيز باز نمي‏ گشت تا آنكه فرق سر آنان را پايمال شجاعت خود كند و آتش آنها را با شمشير برهنه ‏اش سرد گرداند. او وجودش را در راه خدا فرسوده كرد و تمامي تلاش خود را به كار گرفت.
يار نزديك پيامبر(ص) بود و بزرگي از اولياء خدا. دامن نصيحت به كمر زده، تلاش و كوشش مي ‏كرد. اما شما در آن هنگام در عيش و نوش ، روزگار مي ‏گذرانديد و در امن و آسايش غرق در نعمت بوديد ، انتظار مي ‏كشيديد كه روزگار به ما پشت كند و حوادث را يك به يك پي گرفتيد اما هنگام نبرد مي‏ گريختيد.»

عرق شرم بود كه بر چهره‏ ها مي‏ دويد. سخنش طعم سرزنش و ندامت داشت و آهنگ ملكوتيش ، حكايت‏ گر هزاران ظلم و جفا. به سان شعله‏ اي بود كه هر لحظه بيشتر زبانه مي ‏كشد :

«هنگامي كه خدا، پيامبرش را به سوي جايگاه ابدي انبياء (ع) فرا خواند ؛ خار و خاشاك نفاق در ميانتان جوانه زد ، جامه ديباي دين ، فرسوده شد و رئيس گمراهان ، به سخن آمد و فرومايگان بر اريكه قدرت ، تكيه زدند ... شيطان از مخفيگاه خود ، خارج شد و شما را به سوي خود خواند. دعوتش را پاسخگو بوديد و دل به گمراهي سپرده بوديد. شما را به حركت دعوت كرد و شما چه آسان و سبك ، برخاستيد. در روحتان، هيجان دميد و مشاهده كرد ، سراپا آتشيد.»

فاطمه پيشينه پست اين قوم را در خاطره‏ ها زنده كرده است و سپس طلوع خورشيد رسالت پدرش در آن ظلمتكده را ، يادآور شده است و اينك بايد ، جايگاه بلند «امامت» و «ولايت» را در ميان اين مردم خفته آشكار سازد. او بايد اعلام دارد كه عِنان شتر خلافت تنها در دست هاي خبره و قدرتمند «ولي ‏اللّه‏» زيبنده و برازنده است

«پس شتري را كه از آن شما نبود ، صاحب شديد و بر آبي كه سهم شما نبود ، وارد شديد در حالي كه از عهد و قرار چيزي نگذشته بود و شكاف زخم [فرقت پيامبر(ص)] ، سر به هم نياورده بود و پيامبر (ص) هنوز چهره در نقاب خاك نكشيده بود. براي عمل خود ، بهانه آورديد كه از فتنه مي ‏ترسيديم ، اما به راستي كه در غرقاب فتنه فرو رفتيد و بي ‏ترديد ، جهنم كافران را در برخواهد گرفت !
واي بر شما ! چگونه چنين كرديد ؟! به كجا مي‏رويد ، در حالي كه كتاب خدا در برابر شماست و معارفش هويداست و احكامش درخشان است و نشانه‏ هاي هدايت در آن بسيار است. اما [شما [به آن پشت كرديد. آيا به آن بي ‏علاقه ‏ايد ؟! يا به غير قرآن حكم مي‏كنيد ؟!
[بدانيد] كه بد جايگزيني است ، حكم مخالف قرآن. سپس آن قدر درنگ نكرديد كه اين دل رسيده آرام گيرد و جهاز آن سهل گردد. آتش را شعله‏ ور كرديد و براي پاسخ به دعوت شيطان خود را آماده كرديد.
در پس تپه‏ ها و درختان در كمين خاندان و فرزندان او [پيامبر(ص)] انتظار كشيديد. ما بايد بر مصيبت هايي كه همچون خنجر بران ... بر ما وارد مي ‏شود ، صبر پيشه كنيم.»

اكنون نوبت فدك است. نبايد اين ظلم در دل تاريخ مدفون بماند ! از همين ابتدا ، بايد غده ‏هاي سرطاني نيرنگ ، ريشه‏ كن شود و مسير حق در برابر ديدگان آيندگان ترسيم گردد. از سوي ديگر كساني كه اين چنين بر دختر رسول خدا (ص) ستم روا مي‏ دارند و حكم پيامبر(ص) را ناديده مي ‏گيرند ، چگونه مي ‏توانند ، عهده ‏دار امر مسلمين باشند ؟!

«شما گمان مي‏بريد براي ما ارثي نيست ؟ آيا دل به حكم دوران جاهليت بسته ‏ايد ؟! براي اهل حق ، چه حكمي بهتر و والاتر از حكم خداست ؟ آيا نمي ‏دانيد من دختر اويم ؟ در حالي كه (يقين دارم) كه اين امر از خورشيد فروزان برايتان آشكارتر است.
اي مسلمانان ! آيا سزاوار است كه ارث پدرم را از من بگيرند ! اين پسران قيله (اوس و خزرج) آيا رواست كه به من نسبت به ارث پدرم ظلم شود در حالي كه شما سخن مرا مي‏ شنويد و قدرتمند و متحديد ؟ نداي دعوتم را مي‏ شنويد و به احوالم آگاهيد ... اما پاسخ نمي ‏دهيد.
در حالي كه شما ، به شجاعت و جنگاوري شهره ‏ايد ... به هوش باشيد كه [آينده] شما را مي‏بينم كه به كسالت و تن ‏پروري دل داده ‏ايد و آن كس را كه سزاوار حكومت بود ، از زمامداري دور گردانيده ‏ايد. بدانيد آنچه من گفتم ، در حالي است كه به سستي شما پي برده ‏ام و مي ‏دانم كه بي‏ وفايي و خيانت در قلب شما خانه كرده است. اما تمامي ، (آنچه مي‏گويم) خون دلِ قلب اندوهگين است و فوران خشم و غضبي است كه روانم را مي‏ فشارد و شرح دردي است كه سينه ‏ام را مي ‏آزارد. اما [بدانيد] آنچه گفتم ، دليل و برهان بود.
پس خلافت را بگيريد ، ولي بدانيد كه پشت اين شتر زخم است و پاي آن ، تاول ‏زده و سوراخ است. لكه ننگ بر آن تا ابد باقي است و نشان از غضب خدا دارد ... هر كه [عنان] آن را بگيرد ، فردا گرفتار آتش الهي خواهد شد. كردار شما را خدا مي ‏بيند و به همين نزديكي، آنان كه ستم كردند ، در خواهند يافت كه به كجا باز مي ‏گردند. من دختر كسي هستم كه به شما از عذاب الهي هشدار داد. پس شما كار خود را بكنيد و ما نيز كار خود را خواهيم كرد و منتظر بمانيد كه ما نيز منتظر خواهيم ماند.»

سخنان آتشين فاطمه (س) شوري در ميان جمعيت افكند. تير هاي بران نگاه از چله چشم ها رها شد و پيكر گروه ستمگر را آماج حملات خود قرار داد. اگر لحظه ‏اي ديگر ، به همين مِنوال مي‏ گذشت ، پيچك هاي اعتراض ، جوانه مي‏زد و رفته رفته ، نقشه‏ هاي توطئه‏ گران را از ريشه مي ‏خشكاند.
خليفه ، سنگيني نگاه ها را به خوبي احساس كرده بود ؛ از سوي ديگر مي‏ دانست كه نمي ‏تواند در چنين شرايطي با قهر و عتاب با فاطمه (س) سخن بگويد ؛ از اين رو براي آنكه فضاي قهرآميز مجلس را بشكند در حالي كه مي‏ كوشيد ، خود را دلسوز و مهربان بنماياند ، گفت :
«اي دختر رسول خدا! پدر تو با مؤمنين مهربان و بخشنده بود ... اگر نسب او را بررسي كنيم ، خواهيم ديد ، او پدر تو است نه ديگر زنان و او برادرِ شوهر تو است ، نه برادر ديگران. پدرت ، وي (علي) را بر هر دوست و نزديكي برتري بخشيد و همسر تو نيز او را در هر رويداد مهمي ياري كرد. بي ‏ترديد سعادتمندان، دوستار شمايند و تنها بدكاران دشمنان شمايند. چرا كه شما خاندان پاك رسول خدا هستيد و برگزيده بهترين افراد. شما ما را به سعادت هدايت كرديد و به سوي بهشت راهنمايي نموديد و تو اي برگزيده زنان عالم و دختر برترين پيامبران در گفتارت راستگويي و فكرت از همه ژرف‏ تر است ...»

ابوبكر ، چه مي‏گويد ؟! آيا به آنچه مي‏گويد ، حقيقتا اعتقاد دارد ؟! اگر چنين است ، چرا خاندان پيامبر (ص) ، تنها پس از گذشت لحظاتي از رحلت پيامبر (ص) غريب و خانه ‏نشين شدند ؟! چرا عِنان شتر خلافت به برادر و وصي پيامبر (ص) سپرده نشد ؟!
و چرا حق دختر رسول خدا (ص) لگدمال دنيا پرستي ها گرديد ؟! و ...
پرسش هايي بود كه حاضرين براي آنها پاسخي نمي ‏يافتند.
اما تنها پس از لحظاتي مراد خليفه از اين سخنان آراسته و زيبا آشكار گرديد :

«من از پيامبر(ص) شنيدم كه مي‏ فرمود : ما گروه پيامبران ، دينار و درهم و خانه و مزرعه ‏اي به ارث نمي‏گذاريم ؛ ما تنها كتاب و حكمت ، علم و نبوت ، را به يادگار مي‏ گذاريم و آنچه پس از ما از ماديات مي ‏ماند ، به عهده حاكمان پس از ماست كه هر گونه بخواهند در باره ‏اش حكم كنند ...»

سخن خليفه تمام نشده بود كه همهمه ‏اي در ميان جمعيت افتاد. همه با حالتي انكار گونه به يكديگر نگاه مي‏كردند. هنوز چندي از رحلت پيامبر خدا (ص) نمي ‏گذشت ، اما هيچ كس به ياد نمي ‏آورد كه چنين سخني را از پيامبر (ص) شنيده باشد. پيرمردان كه برگ هاي بسياري از دفتر زندگيشان رقم خورده بود و سالها با پيامبر (ص) معاشرت داشتند نيز ، در صفحات ذهنشان چنين سخني را نمي ‏يافتند.
فاطمه(س) كه مي ‏ديد ، از همين ابتدا ، بنيان هاي نسبت ناروا به رسول خدا (ص) ، آغاز مي ‏شود به شدت متأثر شد.
چگونه مي ‏توانست شاهد باشد ، كساني كه بر پدرش چنين نسبت مي‏ دهند ، اكنون بر جايگاه او تكيه زنند. رسالت فاطمه زهرا (س) ايجاب مي‏كرد كه با نيروي استدلال و برهاني قوي ، حقيقت را بيان كند و تا آيندگان نيز در قضاوت سرگردان نشوند :

«سبحان ‏اللّه‏! پيامبر خدا (ص) هيچ‏گاه از قرآن روي گردان نبود و مخالف قرآن حكم نمي ‏كرد و همواره پيرو رهنمود هاي ارزشمند آن بود. آيا مي ‏خواهيد جز مكر و نيرنگ ، بر او «تهمت» نيز بزنيد ؟! اينك اين كتاب بين من و شما حكم مي ‏كند و تنها قضاوت كننده ميان حق و باطل است. قرآن مي ‏فرمايد : [زكريا به خداوند فرمود]: «پروردگارا فرزندي به من عطا كن كه از من و آل ‏يعقوب ارث برد.» [در جاي ديگر مي‏ فرمايد]: «سليمان از داود ارث برد.» خداوند تمامي سهم ها و قسمت هاي ارث را [در قرآن] بيان فرموده است و بهره مرد و زن را به تفصيل ذكر نموده است تا بهانه ‏اي براي اهل باطل باقي نمانده و مجال گمان و شبهه براي احدي تا قيامت پديد نيايد.»

سخنان فاطمه (س) دامن تاريكي هاي جهل و دروغ را دريد. اينك چشم ها بار ديگر به خليفه دوخته شده بود. استدلال فاطمه آن چنان محكم و استوار بود كه هيچ خللي بر آن وارد نمي‏ شد. از اين رو تنها چاره را در اعتراف به حقايق ديد :
خدا و رسول خدا، راست گفتند. دختر پيامبر (ص) نيز حقيقت را گفت. تو معدن حكمتي و مركز هدايت و رحمت و ركن دين و آئيني و سرچشمه برهان و دليلي. (نمي ‏توانم) سخن تو را انكار كنم.»

و سپس در حالي كه آثار ضعف و درماندگي بر او مستولي شده بود گفت :
«اينك اين مسلمانان بين من و تو حكم كنند ! اين قلاده ‏اي است كه آنان بر گردنم آويخته ‏اند.» گويي همه مرده بودند. صدايي از كسي در نمي ‏آمد. براي فاطمه (س) نيز رمقي نمانده بود. گفتگو هاي پي در پي و سخنان بي اساس ، او را خسته و درمانده كرده بود و درد تنهايي و غربت نيز به جانش ريخته بود. با نا اميدي نگاهي به مردم افكند و آخرين شكوه‏ هاي خود را در قالب كلماتي سراسر سرزنش چنين بيان كرد :

«اي مردماني كه براي شنيدن سخن بيهوده شتابانيد و كردار زشت و زيان ‏آور را ناديده مي‏ گيريد. آيا در قرآن نمي‏ انديشيد يا آنكه بر دلها مهر زده شده است ؟! بي ‏ترديد اعمال زشت ، قلب هايتان را تيره و تار كرده است و گوش ها و چشم هايتان را فرا گرفته است. چه بد آيات قرآن را تأويل مي‏ كنيد و بد مسيري را به او [ابوبكر] نشان داديد ... به خدا قسم تحمل اين بار گران ، برايتان كمرشكن است و پايان آن نيز ، چيزي جز بدبختي و تيره ‏روزي نخواهد بود و هنگامي كه پرده ‏ها برداشته شود و اعمالتان آشكار گردد ، خود را ميان زيانكاران خواهيد يافت.»

سخنان آتشين فاطمه (س) پايان يافت ، اما غم و اندوهش دو چندان شد. دلش به شيشه ‏اي مي‏ مانست كه از بلندي افتاده و هزار تكه شده باشد. شكوفه‏ هاي اميد كه او را به مسجد كشانيده بود ، اينك پژمرده شده بودند. هر چه چشمان غم بارش سيل جمعيت را مي ‏نگريست ، آشنايي نمي ‏يافت. به گُلي مي ‏مانست كه در ميان هزاران خار گرفتار شده باشد. بي ‏آنكه ديگر چيزي بفهمد ، سرخورده و پريشان از مسجد خارج شد. از اينكه مي ‏ديد ، تنها پس از چند روز به بانويي درمانده و غريب تبديل شده است ، احساس تلخي داشت.

علي(ع) در آستانه درِ خانه با بي ‏صبري انتظار همسرش را مي‏ كشيد. چشم به راه فاطمه (س) بود. آيا فاطمه (س) توانسته بود ، حق خود را باز ستاند ؟ آيا مهاجر و انصار ، دست ياري به سوي او دراز كرده بودند ؟ آيا سخنانش پيرامون خلافت در مردم تأثير گذارده بود. ناگهان وجود مقدس فاطمه (س) در مردمك چشمان علي (ع) درخشيد و چون دشنه ‏اي ، رشته افكارش را گسيخت. در برابر خود ، بانويي را مي ‏ديد كه افسرده و غم زده ، به سوي او گام بر مي ‏دارد. آثار ضعف و خستگي بر پيكرش سايه افكنده است.

هنگامي كه نگاه فاطمه (س) در نگاه علي (ع) گره خورد ، گويي در ميان عالم خاكي ، كسي را يافت كه حرف او را مي فهمد ، دركش مي ‏كند و مي‏ تواند با او همدردي كند. درمسجد و در ميان هياهوي دنياپرستان ، آنچنان روح و روانش خسته و آزرده شده بود كه با ديدن علي ، به يكباره عقده دلش را رها كند تا در ژرفاي مهر و عاطفه او آرام گيرد. از سوي ديگر جهانيان نيز بايد به خوبي علي(ع) را بشناسند و دريابند كه چه كسي را از خلافت، دور داشته ‏اند و آيا علي (ع) كوتاهي كرده است؟!

«اي پسر ابي‏طالب ! آيا همانند جنيني در شكم مادر ، چله‏ نشين شده ‏اي و در پرده اتهام ، خود را خانه‏ نشين كرده‏ اي.
تو شاه‏ پر هاي بازهاي شكاري را در هم شكستي ، اما اكنون ، پرهاي كوچك [دشمنان ناچيز] تو را عزلت ‏نشين كرده است. اين پسر ابي ‏قحافه است كه هديه پدر و قوت زندگي فرزندانم را از من دريغ كرده است.
او آشكارا با من دشمني كرد و لجاجت و عناد را برگزيد تا آنجا كه حمايت قبايل اوس و خزرج و مهاجرين را از من باز داشت. مردم روي از من برگرداندند و ياوري مرا ياري نكردند. در حالي كه خشم را به شدت فرو مي ‏بردم از خانه خارج شدم و بي ‏هيچ نتيجه‏ اي بازگشتم ... اي كاش قبل از اين همه ظلم و خواري ، مرده بودم. از اينكه با تو اينگونه سخن مي‏گويم از خدا طلب بخشش مي‏كنم.
از اين پس واي بر هر صبحي كه خورشيد در آن طلوع كند. پناه من از دنيا رفت و بازوانم ناتوان گرديد. من تنها به پدرم شكايت مي ‏كنم و از خداي بزرگ ياري مي ‏خواهم. پرودگارا! تو از همه قدرتمندتري.»

چكامه ‏هاي غم ‏آلود فاطمه (س) قلب علي (ع) را به آتش مي ‏كشيد. مي ‏دانست ‏درد دين و غمِ انحراف امت است كه او را اين چنين بي ‏تاب كرده است و شعله ‏هاي حيات مادي را ذره ذره از وجودش بيرون مي‏ كشد. نگاهي آرام و مطمئن به چهره فاطمه (س) افكند و با لحني مهربان و پرعطوفت فرمود :

«فاطمه جان! شايسته تو نيست كه واي بر من بگويي ، بلكه آن كس كه برتو ستم كرده است ، سزاوار سرزنش است.
اي دختر رسول خدا ! غم و اندوه را از خود دور كن. [بدان] من در دينم ، همچنان استوارم و در حد تواناييم مضايقه نكرده ‏ام ... بدان كه در مقابل آنچه از تو دريغ كرده ‏اند ، خداوند بهترش را به تو عطا خواهد كرد. پس براي خدا صبر كن!»

سخنان علي (ع) آبي بر آتش دل فاطمه (س) بود. آهنگ كلامش ، آرامشي فرح‏ بخش را براي فاطمه ارمغان آورد و سپس فاطمه (س) فرمود : خداوند مرا كفايت مي‏كند.

پاورقي ها:

1ـ كنايه از ضعف شديد آنان است.

2ـ ابن ‏ابي ‏الحديد كه خود از اهل سنت است، پس از سخنان فاطمه(س)، سخناني را از خليفه نقل مي‏كند، كه قلم از بازگويي آنها شرم دارد. شرح نهج ‏البلاغه، ابن ‏ابي‏ الحديد، ص214 و 215، دارالاحياء الكتب‏العربية.

منابع:

  • شافي , سيدمرتضي علم ‏الهدي
  • طرائف , سيدبن ‏طاووس
  • كشف‏ الغمه , علي ‏بن ‏عيسي ‏اربلي
  • مروج ‏الذهب , مسعودي
  • احتجاج , شيخ طبرسي
  • بلاغات‏ النساء , احمدبن ‏طاهر
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۱۱/۱۲

هر سال محرم که می آید ، آدمها را که می بینی تک و توکی از آنها کم شده !! کسانی که به آستان گلگون کفن کربلا ارادت خاص داشتند. آدم دلش میگیرد.. چه میتوان کرد . دنیا گذرگاه آمد و شد آدمهاست... یاد همه آنها بخیر
موضوعات مرتبط: دارستان
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۰۹/۲۸
آمار بازديد در 30 روز گذشته
تاريخبازدیدکنندهنمايش صفحهتغيير
یک شنبه، 28 آذر 1389 -- امروز28 نفر45 بازديد-
شنبه، 27 آذر 1389 -- ديروز51 نفر58 بازديد+81.2 %
جمعه، 26 آذر 138922 نفر32 بازديد+77.7 %
پنجشنبه، 25 آذر 138913 نفر18 بازديد-28 %
چهارشنبه، 24 آذر 138918 نفر25 بازديد+31.5 %
سه شنبه، 23 آذر 138915 نفر19 بازديد-34.4 %
دو شنبه، 22 آذر 138923 نفر29 بازديد-
یک شنبه، 21 آذر 138919 نفر29 بازديد+52.6 %
شنبه، 20 آذر 138916 نفر19 بازديد+26.6 %
جمعه، 19 آذر 138914 نفر15 بازديد-28.5 %
پنجشنبه، 18 آذر 138915 نفر21 بازديد-19.2 %
چهارشنبه، 17 آذر 138916 نفر26 بازديد-3.7 %
سه شنبه، 16 آذر 138923 نفر27 بازديد-53.4 %
دو شنبه، 15 آذر 138931 نفر58 بازديد+81.2 %
یک شنبه، 14 آذر 138927 نفر32 بازديد-25.5 %
شنبه، 13 آذر 138919 نفر43 بازديد-24.5 %
جمعه، 12 آذر 138918 نفر57 بازديد+119.2 %
پنجشنبه، 11 آذر 138922 نفر26 بازديد-46.9 %
چهارشنبه، 10 آذر 138939 نفر49 بازديد+96 %
سه شنبه، 9 آذر 138917 نفر25 بازديد-56.1 %
دو شنبه، 8 آذر 138937 نفر57 بازديد+46.1 %
یک شنبه، 7 آذر 138932 نفر39 بازديد+69.5 %
شنبه، 6 آذر 138920 نفر23 بازديد-32.3 %
جمعه، 5 آذر 138924 نفر34 بازديد-27.6 %
پنجشنبه، 4 آذر 138917 نفر47 بازديد+30.5 %
چهارشنبه، 3 آذر 138926 نفر36 بازديد-34.5 %
سه شنبه، 2 آذر 138929 نفر55 بازديد-8.3 %
دو شنبه، 1 آذر 138942 نفر60 بازديد-13 %
یک شنبه، 30 آبان 138944 نفر69 بازديد+97.1 %
شنبه، 29 آبان 138929 نفر35 بازديد-

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۰۹/۲۸

آماری ارائه شده ، تنها مربوط به بازدید کنندگان تیر ماه امسال تا پایان آذر ماه امسال است. یعنی فقط آمار 5 ماه.
تعداد بازدید در این 5 ماه 23200 نفر بوده است.

41 کشور مختلف وبسایت دارستان را ویزیت کرده اند.

آمار کشور بازديدکننده ها
رتبهکشورتعداد ورودیدرصدنمودار
1 ج. ا. ايران

2674

85.98%

2 آمريکا

140

4.5%

3 کانادا

46

1.47%

4 انگلستان

38

1.22%

5 نروژ

27

0.86%

6 آلمان

20

0.64%

7 روسيه

13

0.41%

8 ژاپن

13

0.41%

9 فرانسه

12

0.38%

10 عراق

12

0.38%









10 رتبه نخستین کشورهای بازدید کننده را ملاحظه می کنید. 31 کشور دیگر در رتبه های بعدی این آمار قرار دارند.

موضوعات مرتبط: دارستان
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۹/۰۹/۰۸
  • این اطلاعات مربوط به سرشماری نفوس و مسکن سازمان آمار ایران در سال 1385 می باشد.

نام استان كرمان
نام شهرستان سيرجان
نام بخش مركزئ
نام دهستان ملك آباد
نام آبادی اميرابادشول
وضع طبیعی آبادی دشتی

 

اطلاعات جمعیت

تعداد خانوار 355
جمعيت 1548
مرد 793
زن 755
مرد 6 سال وبيشتر 716
زن 6 سال وبيشتر 687
مرد 10 سال و بيشتر 659
زن 10 سال و بيشتر 638
مرد 10-14 ساله 233
زن 10-14 ساله 198
مرد 15-29 ساله 288
زن 15-29 ساله 279
مرد 30-64 ساله 235
زن 30-64 ساله 238
مرد 65 ساله و بيشتر 37
زن 65 ساله و بيشتر 40
زن 65 ساله و بيشتر 40

 

سطح سواد

مرد با سواد 600
زن با سواد 520
مرد محصل 212
زن محصل 177

 

اشتغال

مرد شاغل 368
زن شاغل 2
مرد بیکار 114
زن بیکار 5

 

ازدواج

دارای همسر 621
بي همسر براثرفوت 51
بي همسر براثرطلاق 4
هرگز ازدواج نكرده 612

 

آموزشی فرهنگی ورزشی

دبستان دارد
مدرسه ی راهنمایی پسرانه دارد
مدرسه ی راهنمایی دخترانه دارد
مدر سه ی راهنمایی مختلط دارد
دبیرستان پسرانه دارد
دبیرستان دخترانه دارد
کتابخانه عمومی ندارد
مکان ورزشی دارد

 

مذهبی

مسجد دارد
امامزاده ندارد
سایر اماکن مذهبی مسلمانان ندارد
اماکن مذهبی سایر ادیان ندارد

 

سیاسی و اداری

شورای اسلامی روستا دارد
مرکز خدمات جهاد کشاورزی دارد
شرکت تعاونی روستایی دارد

 

مخابرات و ارتباطات

صندوق پست ندارد
دفتر پست ندارد
دفتر مخابرات دارد
دسترسی عمومی به اینترنت ندارد
دسترسی به وسیله ی نقلیه ی عمومی دارد
دسترسی به روزنامه و مجله ندارد

 

نوع راه ابادی

راه زمینی (بجز راه آهن) جاده ی آسفالته
راه آهن ندارد
راه آبی ندارد

 

وضع آبادی از نظر سکونت

وضع سکونت آبادی دارای سکنه ی دائمی

 

محل خرید ما یحتاج

آیا اکثر ساکنان آبادی، مایحتاج اولیه ی خود را از این آبادی تهیه می نمایند بله
آیا از آبادی یا آبادی های دیگر نیز برای خرید مایحتاج اولیه به این ابادی مراجعه می شود؟ خیر
آیا ساکنان آبادی برای خریدمایحتاج خود به شهر یا شهرهایی مراجعه می کنند؟ خیر

 

برق آب گاز

برق دارد
گاز لوله کشی ندارد
آب لوله کشی دارد
تصفیه آب دارد

 

بهداشتی و درمانی

حمام عمومی ندارد
مرکز بهداشتی و درمانی دارد
داروخانه ندارد
خانه ی بهداشت دارد
مرکز تسهیلات زایمانی ندارد
پزشک دارد
دندانپزشک دارد
دندانپزشک تجربی یا دندانسازی دارد
بهیار یا مامای روستایی ندارد
بهداشتیار ندارد
بهورز ندارد
دامپزشک دارد
تکنسین دامپزشکی ندارد

 

بازرگانی و خدمات

فروشگاه تعاونی دارد
بقالی دارد
نانوایی دارد
گوشت فروشی دارد
قهوه خانه ندارد
بانک ندارد
تعمیرگاه ماشین آلات کشاورزی دارد
موضوعات مرتبط: امیرآباد شول
 
 
D A R E S T A N