نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۱۰/۱۴
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
۷۲ عکس به یاد ۷۲ شهید کربلا

کلید واژه: عکسهای محرم ۸۸+ مراسم محرم در روستا+دارستان و محرم+ ۷۲ عکس از محرم به یاد ۷۲ شهید کربلا

موضوعات مرتبط: دارستان
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۸/۰۷

پسته ایران بر گُرده تاریخ جهان

پسته سیرجان
برداشت محصول پسته                                                                                                                                               

آقای محمد حسین ابریشمی ، در کتاب پسته ایران ، نوشته است:

پرفسور گریشمن میگوید اولین درختان پسته بوسیله هخامنشیان از ایران به  حلب برده شد. پارت ها ( = اشکانیان ، حکومت ۲۵۵ پیش از میلاد مسیح - ۲۲۶ پس از میلاد مسیح ) به خواص انرژی زای پسته پی برده بودند ، لذا در سفرهای راه دور ، شکار و جنگ پسته به همراه داشته اند.


خوشه نارسیده پسته در باغ    / عکاس: امین ارجمند                                                                                                              

در زمان ساسانیان (۲۲۶ - ۶۵۲ میلادی) پسته ایران به چین صادر می شد و پسته گرگانی شهرتی بسزا داشت. همان زمان پسته برشته نمک سود و پسته تازه از تنقلاتی بود که مصرف می شد.


پسته های چرخ شده بر روی نوار / عکاس: امین ارجمند                                                                                                           


یزد گزد سوم - آخرین پادشاه ساسانی - (۶۳۲- ۶۵۲ میلادی) زمانی که در جنگ عربهای مسلمان عقب نشینی می کند ، به مرزبان طوس دستور می دهد مقادیر قابل توجهی از خوراک های مغذی ) عسل ، خرما ، گوشت نمک سود) از جمله دو هزار بار شتر پسته ذخیره کرده و برای مقاومت آماده باشد. در این دوره از مغز پسته برای ساخت شیرینی بهره می بردند و در شهر بخارا ، راسته بازار پهلوی ( که زبان فارسی عصر ساسانیان بود )، به نام بازار پسته شکنان شهرت داشت.



آغاز مکانیزاسیون برداشت در ترمینال از بار انداز شروع می شود / عکاس: امین ارجمند                                                                  

بعد از ورود اسلام به ایران ، نهال پسته ایران به نقاط مختلفی از جمله جزیره سیسیل( در دوره کلبیان ) و تونس ( در دوره اغالبه )برده شد و نام ایرانی < پسته > به لهجه های اروپایی ، عربی و غیره متداول شد.


خشک کردن  در زیر نور آفتـاب آخرین مرحله در ترمینال قبل از ضبط / عکاس: امین ارجمند

نام < پسته > در زبانهای ملتهای جهان برگرفته از واژه ایرانی یا پارسی < پستک = pestk > و فارسی کنونی < پسته > است که متاثر از قواعد تلفظی و گویش های متفاوت اما کما بیش مشابه در جوه مختلف مانند: پستاکیا ، پستاتیو ،پیستاک ، فستق و غیره.. تداول دارد.
واژه ایرانی پستک ، کلمه و یا لفظ صوتی ( نام آوا / Onomatopoeia ) است که از شکستن پسته محصول درختان خودروی جنگل های خراسان ناشی می شود که در منابع کهن ایرانی به صوتی بودن این کلمه و واژه فارسی بوس ( Boos ) اشاره شده است.

با سپاس از:
خبرنامه پسته / انجمن پسته ایران
پایگاه خبری تحلیلی سیرجان نیوز
مهندس علی خواجویی
هنرمند عکاس: امین ارجمند


واژهای کلیدی: تاریخ پسته ایران ، تاریخچه پسته ، بازار پسته شکنان بخارا ، پسته ایران به روایت تاریخ ، اصل پسته از کجاست ،آیا پسته از ایران بوده است ،پسته و هخامنشیان، پسته گرگانی ، پسته کرمان ، پسته سیرجان ، پسته دارستان ، تاریخ پسته ایران ، قدمت پسته ایران.

موضوعات مرتبط: دارستان، سیرجان
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۲۶

خود من این عکس را بخاطر زاویه دلنشین آن خیلی دوست دارم.

موضوعات مرتبط: دارستان
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۱۹


داستانی که در زير نقل می‌شود ، مربوط به دانشجويان ايرانی است که در دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصيل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نيشابوری» برای نگارنده نقل کرد :


«ما هشت دانشجوی ايرانی بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل می‌‌کرديم . روزی ریيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه‌ی دانشجويان خارجی بايد از مقابل امپراتور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند . ما بهانه آورديم که عده‌مان کم است . گفت : «اهميت ندارد ، از برخی کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل می‌‌کند و همان يک نفر ، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد و سرود ملی خود را خواهد خواند .»


چاره‌ای نداشتيم . همه‌ی ايرانی‌‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملی نداريم ، و اگر هم داريم ، ما به‌ياد نداريم . پس چه بايد کرد ؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم . به راستی عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکی از دوستان گفت : اين‌ها که فارسی نمی‌‌دانند ، چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگویيم همين سرود ملی ما است . کسی نيست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند .


اشعار مختلفی را که از سعدی و حافظ می‌‌دانستيم ، با هم تبادل کرديم ، اما اين شعرها آهنگين نبود و نمی‌‌شد به‌صورت سرود خواند . بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم : بچه‌ها ، عمو سبزی‌‌فروش را همه بلديد ؟ گفتند : آری . گفتم : هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه . بچه‌ها گفتند : آخر عمو سبزی‌‌فروش که سرود نمی‌‌شود . گفتم : بچه‌ها گوش کنيد ! و خودم با صدای بلند و خيلی جدی شروع به خواندن کردم : «عمو سبزی‌‌فروش ... بله . سبزی کم‌فروش ... بله . سبزی خوب داری ؟ ... بله .» فرياد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه‌ی شعر روی کلمه‌ی «بله» بود که همه با صدای بم و زير می‌‌خوانديم . همه‌ی شعر را نمی‌‌دانستيم . با توافق هم‌ديگر ، «سرود ملی» به اين‌صورت تدوين شد :


عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . سبزی کم‌فروش ! ..... بله .

سبزی خوب داری ؟ ... بله . خيلی خوب داری ؟ ... بله .

عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . سيب کالک داری ؟ ... بله . زال‌زالک داری ؟ ... بله .

عمو سبزی‌‌فروش ! .... بله . سبزيت باريکه ؟ ... بله . شب‌هات تاريکه ؟ ... بله .

عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . من ترب می‌خوام ... بله . تو رو یه ربع می‌خوام ... بله .

عمو سبزی‌فروش ! ... بله . سبزیت گل داره ؟ ... بله . درددل داره ؟ ... بله .

عمو سبزی‌فروش ! ... بله . من نعنا می‌خوام ! ... بله ... تو رو تنها می‌خوام ! ... بله .

اين را چند بار تمرين کرديم . روز رژه ، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراتور آلمان ، «عمو سبزی‌‌فروش» خوانان رژه رفتيم . پشت سر ما دانشجويان ايرلندی در حرکت بودند . از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما هم‌صدا شدند ، به‌طوری که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراتور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۱۹

پای صحبت‌های دلنشین مادر  سردار شهید «احمد شول» :

انتشار مصاحبه از پایگاه خبری تحلیلی شهید نیوز -  کد خبر: 1504


 وقتی جنگ شروع شد و خواست به جبهه برود، گفت: مادر، در حق فرزند گناهکارت دعا کن. بنده‌ی مخلصی نبودم. دعا کن خدا مرا ببخشد و شهادت نصیبم کند.
 

احمد کلاس اول است. خوب می‌خواند. انگار قبلاً الفبا را می‌دانسته. می‌پرسم: آسمان را دوست داری؟ جواب می‌دهد. نگاهش که می‌کنم می‌بینم حواسش جای دیگر است. لابد خیال دارد بپرسد زمین چقدر است؛ اما او نگاهش به زمین نیست. به رو به رو است. می‌گویم حواست کجاست. سرش را بر می‌گرداند و مظلوم نگاهم می‌کند. موهایش ظرف این یک هفته حسابی چرب شده. نمی‌گذارد...چه کنم؟ آخرین بار که تو تشت نشست، قبل از آن که آب به سرش بریزم، از جا بلند شد و گفت: من مرد شده‌ام. خودم بلدم و رفت. دو ساعت بعد که برگشت، دیدم موهایش از تمیزی برق می‌زند. با خودم گفتم: خدایا، این روستا که حمام ندارد؛ شهر رفتن هم که کار او نیست. دوباره پرسیدم: حواست کجاست؟ با دست، دورتر را نشان داد و گفت: علی یار، می‌خواهم با علی یار برویم بازی کنیم.
نمی‌دانستم او فرمانده است


علی یار، بچه‌ی خواهرش است؛ نوه‌ی خودم. انگار تواین دنیا فقط همدیگر را می شناسند. همیشه با هم هستند. حالا هم فکر می کنم می خواهند بروند یک گوشه بنشینند و به آسمان خیره بشوند؛ یا غلط نکنم، مثل همیشه می خواهند بروند با آب قنات سرد خودشان را بشویند. عیب ندارد‍! خدا را شکر، نازک نارنجی نیستند تا با یک سرما سینه پهلو بکنند. اگر این جوری فکر نکنم؛ چه کارکنم؟ هنوز هشت سالش تمام نشده ، می گوید: من مرد شده ام. می خواهد خودش کارهایش را انجام بدهد. فکر کنم وقتی لباس از تنش بیرون می آوردم تا صابون مالی اش کنم،‌خجالت می کشید. تا آن روز اگر دوام آورد،‌ به خاطر احترام مادری ام بود. بچه عشایر است دیگر... تو خونش غیرت دارد. خدا به خیر بگذراند؛ لابدامسال که به کلاس دوم می رود، اخلاقش هم عوض می شود!

رفت. اخلاقش هم عوض شد. نه این که شلوغ کار و بی تفاوت باشد؛ نه! داشت عاشقی را یاد می گرفت.

یک روز آمد و گفت:مادر، برایم کتابی بخر تا از روی آن قرآن یاد بگیرم.

گفتم:چطوری؟

گفت:معلم مان می خواهد یاد بدهد.

برایش خریدم. خیلی زود یاد گرفت.باورمان نمی شد. علی یار هم می آمد و با هم می نشسند قرآن می خواندند. اول روخوانی کرد. بعد یک روز صدای زمزمه ای شنیدم. سرم را به شیشه گذاشتم و نگاه کردم. متوجه نشد نگاهش می کنم. آهسته در را باز کردم. دیدم دو زانو نشسته است و قرآن را با قرائت می خواند. دلم نیامد حالی را را که به دست آورده بود، به هم بزنم. انس عجیبی با قرآن گرفته بود.

حالا هر روز سئوال تازه ای می کرد. از امام حسین علیه السلام و ائمه می خواست بداند. می گفت: آنها چطور بودند؟ به جز کلمه ی خوب نمی دانستم چه جوابی بدهم. برادر بزرگترین وقتی دیدار او خیلی علاقه نشان می دهد، یک کتاب برایش خرید. شب و روز سرش تو همان کتاب ود. فکر شکم و شام و ناهار نمی کرد. موقع کتاب خواندن حتی صدای ما را نمی شنید. چند روز بعد دیم وضو گرفت و به نماز ایستاد. چقدر خوب می خواند؛ بهتر از هر کس که دیده بودم . موقع نماز به هیچ چیز توجه نمی کرد. نگاهش پایین بود و آرام می خواند . حرکت اضافی نداشت. همین طور بی حرکت می ایستاد. یعنی اگر خانه آتش می گرفت، متوجه نمی شد. الله اکبر.

کم کم متوجه شدیم وقتی قرآن یا دعا می خواند، سوز عجیبی در صدایش موج می زند. بچه و آن ناله ی سوزناک؟!

خدا می داند از شنیدن صدایش حالمان دگرگون می شد. یک روز در ماه مبارک رمضان که معمولاً یک روحانی به روستا می آمد، دیدم احمد کتاب نوحه اش را برداشت. گفتم: کجا مادر؟

کنار را نشان داد و گفت: می خواهم بروم برای آقا نوحه بخوانم.

مرد روحانی با دیدن و درخواست او که می خواهد نوحه بخواند، اول زیاد توجهی نمی کند. بعد از سخنرانی ، مرد روحانی به احمد می گوید: بیا بخون ببینم چطور می خوانی.

می خواند و اشک به چشم جمعیت می آورد. مرد روحانی ناباورانه او را در کنار خوش می نشاند و می گوید که این اولین بار است کسی را در این سن و سال دیده  که به آن خوبی بخواند.

چند وقت بعد وقتی شور و علاقه اش را دیدم ، کتاب کوچکی برایش خریدم که چهار نوحه برای حضرت امام حسین علیه السلام، علی اکبر و سکینه داشت. احمد حالا با صدای بلندتر می خواند و خودش هم گریه می کرد. خدا می داند او با آن قلب کوچکش که دریایی از معرفت بود، چه می دید.

بعد از آن ماه مبارک، در ایام سوگواری میان جمعیت می رفت و با خواندش مظلومیت ائمه و آل محمد صل الله علیه واله را نشان می داد. گاهی اوقات هم در تعزیه نقش سکینه را می گرفت. اوایل نمی دانست که مرد نباید نقش زن را بازی کند.ما هم نمی دانستیم . خودش تحقیق کرد و گفت: هر چند به حضرت سکینه علاقمندم، اما چون اسلام دستور داده که مرد نباید لباس زنانه بپوشد و نقش زن را بازی کند، دیگر این کار را نمی کنم. با این حال به نوحه خوانی ادامه داد و روز به روز پیشرفت بیشتری داشت.

من هیچ وقت او را بیکار ندیدم. از همان کودکی وقتی از مدرسه می آمد، تکالیفش را انجام می داد، سجاده اش را می انداخت،‌کنار آن می نشست و دعا می خواند. هیچ توقع و انتظاری هم از ما نداشت.

با چشم خودش می دید که برای مخارج زندگی از صبح تا غروب کنار دارقالی می نشینم. فرش هم که می بافتم، مال خودمان نبود تا بتوانیم با درآمدش زندگی را تامین کنیم. برای مردم کار می کردم و مزد می گرفتم. احمد همهی این ها را خوب می فهمید؛ اما چه کار می توانست بکند؟ کودکی بود که در خانواده ای دست تنگ و کم درآمد چشم باز کرده بود. می دید که نان حلال با چه زحمتی به دست می آید. خدا را شکر می کنم که همین نان قناعت و زحمت از او آدم بزرگی ساخت. با گذشت زمان متوجه شدم خجالت می کشد دستش را تو سفره دراز کند. پانزده شانزده ساله بود که برای کمک به خرج خانواده به کارگری رفت. از کار نمی ترسید. می گفت خدا خودش گفته از تو حرکت، از من برکت. تاکی می شود دست من میان این سفره دراز باشد؟ همیشه هم به ما امید می داد و می گفت: خدا بزرگ است...بالاخره دوران سختی تمام می شود. دلم به درد می آمدوقتی می دیدم او در نوجوانی مجبور است برای معاش خانواده تن به کارهای سخت بدهد. سرانجام از آنجایی که اهل اسراف و خرج زیاد نبود، مقداری پول فراهم کرد.می دانست خدمت سربازی در پیش است؛ می بایست آینده گری می کرد.همین روزها بود که با بد و خوب دنیا آشنا شد. ظالم را شناخت و دلش می خواست ریشه ی آنها کنده بشود.ما نمی دانستیم با روحانیون تبعیدی به سیرجان ارتباط دارد؛ اما آثارش را در روحیه اش می توانستیم تشخیص بدهیم. وقتی به سربازی رفت شنیدیم. اما با حرف هایی که می زند، به قول معروف،کله اش بوی قورمه سبزی می دهد. هر وقت هم به مرخصی می آمد، با چند نفر به مسجد می رفت و خبرهای تازه را میان مردم پخش می کرد. نمی خواهم بگویم احمد خبر انقلاب و حضرت امام خمینی(ره) را به روستای ما آورد؛ اما خدا بهتر می داند و مردم شاهدند که او چشم همه را به ظلمی که شاه به مردم می کرد؛ باز کرد. همه فکر می کردیم زندگی باید همین طور باشد. به ظلم خو کرده بودیم. نمی دانستیم همین بچه های پا برهنه می خواهند عدل و داد را زنده کنند.

وقتی انقلاب شد، تنها کسانی می ترسیدند که دیگر نمی توانستند ظلم کنند. خانه ی ظلم خراب شد. اعلامیه هایی که احمد از امام می آورد، کار خودش را کرد. ما فهمیدیم یکی دلش برای مردم سوخته است. فهمیدیم فقط اسلام می تواند به ما کمک کند. سرانجام روضه ها و نوحه های احمد به نتیجه رسید. امام خمینی آمد. او مثل همه از شوق اشک می ریخت هیچ وقت آن قدر او را شاد ندیده بودم. ظالم ها ناراحت بودند و می خواستند کاری بکنند تا انقلاب نتواند بال و پر بگیرد؛ اما این بچه های مومن و مخلص نگذاشتند. خونشان را دادند، اما امام و انقلاب را رها نکردند.

احمد بعد از انقلاب یک دقیقه آرام و قرار نداشت. شب و روز می دوید. می گفتم: احمد جان، مادر، تو مگر خواب و خوراک نداری؟

می خندید و می گفت: مادر جان، فعلاً وقت نشستن نیست. فکر نکنم به این زودی ها هم بتوانیم بنشینیم . امروز اگر مردم فکر کنند انقلاب کردند و دیگر همه چیز تمام شد،‌راه به جایی نمی برند. انقلاب تازه شروع شده. ما هم همان جوان هایی هستیم که امام در گذشته می گفت:سربازان من در گهواره هستند. امام روی نیروی جوان خیلی حساب کرده. نباید به خیال پیروزی انقلاب، راه خودمان را بگیریم و برویم. مگر نشنیدی ضد انقلاب در کردستان چه کار می کند؟

خلاصه این عشق و علاقه اش به اسلام و انقلاب باعث شد تا لباس سبز پاسداری را به تن بپوشد. خیلی به آدم های مومن احترام می گذاشت. می گفت: مادر این لباس با لباس های دیگر فرق می کند. هر کس این لباس را بپوشد،‌باید آماده ی شهادت شود.

من هم که مادرم، می گفتم:خدا نکند احمد جان .

دستم را می بوسید و مثل این که التماس می کند، می گفت: نگو خدا نکند! بگو ان شاالله.

شب هایی که به خانه ی ما می آمد، مثل دوران کودکی اش سجاده پهن می کرد و آرام به خواندن دعا مشغول می شد. نیمه های شب می شنیدم صدای هق هق گریه  می آید. می دانستم این احمد  است که بعد از نماز شب به سجده افتاده است و زار می زند.

وقتی جنگ شروع شد و خواست به جبهه برود، گفت: مادر، در حق فرزند گناهکارت دعا کن.

گفتم: مادر، تو چه گناهی کردی.

گفت: بنده ی مخلصی نبودم. دعا کن خدا مرا ببخشد. و شهادت نصیبم کند. من گریه کردم و او را در آغوش گرفتم. تبسمی کرد و گفت: مادر، به امانت دل نبند، اما خدا را شکر کن تا به حال امانت دار خوبی بودی. همین مقام برای مادرات کافی است تا خدا درهای بهشت را به رویت باز کند.

گفتم: اگر شهید بشوی، چه کار کنم؟

گفت: به یاد شهدای کربلای گریه کن.

بعد از آن روز، جبهه خانه ی اول او شد. همسر و فرزندانش هم دیگر عادت کرده بودند. یک ندای دورونی به ما می گفت: احمد دیگر متعلق به هیچ کس نیست الا خدا.

وقتی از مرخصی می آمد، یک کف دست خاک جبهه را هم می آورد. می خندیدم و به شوخی می گفتم: احمد، سوغاتی تو این است.

خاک را می بویید، به صورتش می مالید و می گفت: بیا بو کن مادر، ببین چه عطری دارد.

می گفتم: مادر، مگر خاک هم عطر دارد؟

چشمانش را می بست و می گفت: بله مادر، این خاک، عطر خون شهدا را دارد. بعد توضیح می داد که خون چند شهید به اسامی فلان  روی این خاک ریخته است.

این جا هم که می آمد  نمی توانست آرام بنشیند. می رفت روستاهای اطراف سخنرانی می کرد تا مردم را برای  جبهه جذب کند.می گفت: ما باید دشمن را به ذلت بکشانیم . هر نیرویی که ما به جبهه می بریم، ده برابر سربازهای عراقی ارزش دارد.

گاهی اوقات به او می گفتم: مادر، تو جبهه خیلی جلو نروی.

می خندید و می گفت: ما را که جلو نمی برند. همان عقب نگهبانی می دهیم.

خدا می داند من نمی دانستم او فرمانده است. یعنی هر وقت می پرسیدم تو جبهه چه کار می کنی،‌جواب می داد: برای امثال من بالاخره یک کاری پیدا می شود. فقط می دانستم او خیلی مومن است،‌ به نماز و روزه اهمیت می دهد، اهالی دوستش دارند. همین! وقتی شهید شد، فهمیدم او چه کسی بوده. دوستانش گفتند. به حق خدا یک بار نگفت من چه کارهایی کردم. وقتی به کردستان رفت و برگشت هم هیچی نگفت! نگفت دلاوری ها کرده، چطور دشمن خوار و زبون را فراری داده اند.می گفت: کار ما آن جا بخوروبخواب است. صبح کره و عسل می خوریم وناهار و شام که تعریف ندارد...مرغی، بوقلمونی ؛ خلاصه یک چیزی می رسد. غافل از این که اگر غذایی به آنها می رسیده، به بچه های فقیر می داده اند. گرسنگی می کشیده اند. زیر رگبار گلوله های از خدا بی خبرهای ضد انقلاب لحظه ای خواب و آرامش نداشته اند. احمد با خدا معامله کرده بود. اگر به اصلش برسی، احتیاجی به تعریف از خودش نداشت. اگر هم من می پرسیدم، به خاطر مهر مادری بود. دفعه ی آخر که به مرخصی آمد، دیدم کتاب های قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح اش را هم آورده. گفتم: مگر دیگر نمی خواهی به جبهه برگردی؟

گفت: چرا ... می خواهم برگردم؛ اما این کتاب ها را آوردم برای بچه ها به یادگار بگذارم.

اشکم در آمد. دلم شکست و گفتم: مادر، این قدرغریبانه حرف نزن.

حالش با روزهای گذشته فرق می کرد. نمی دانم لبش متبسم بود یا نه ؛ آهی کشید و به جای نامعلوم خیره شد؛ مثل روزهای کودکی اش که به آسمان خیره می شد ، عمیق! گفتم: مادر، به چه فکر می کنی؟ گفت: چقدرآسمان بزرگ است!

همیشه از بزرگی آسمان می گفت؛ اما هیچ وقت از زمین حرفی نزد.

گفتم: آسمان مال خداست. معلوم است که باید بزرگ باشد.

گفت: کاش می شد وقتی به آسمان نگاه می کنیم، بتوانیم آنهایی را که دوست داریم و دیگر بین ما نیستند، ببینیم.

راستی کاش می شد! او هم دلش می خواست دوستانش را که شهید شده بودند؛ مثل من که دوست دارم او را ببینم. با این که تا آن روز، چند بار مجروح شده بود.اما این طوری حرف نزده بود.دلم ریخت. یک روز به جبهه  رفتنش ، حمام رفت و لباس هایش را مرتب پوشید.

از زیر قرآن ردش کردم و صورتش را بوسیدم. گفت: مادر این دیدار آخر ماست... هر چی دلت می خواهد، مرا ببوس.

گفتم: نگو مادر، خدا ان شاالله شما را حفظ کند تا به اسلام خدمت کنید.

رفت. دو روز بعد خبر آوردند مجروح شده است؛ می دیدم که همه ناراحت هستند. می دانستم شهید شده است. اما نمی خواستم باور کنم که دیگر او را نمی بینم.

قبل از شهادت برای یکی از دوستانش تعریف کرده بود: دیشب خواب دیدم به حرم مطهر امام ضاعلیه السلام رفتم. خیلی ساکت بود. دیدم در ضریح باز شد.

داخل شدم و از شوق خودم را روی آرامگاه آن بزرگوار انداختم. ناگهان دیدم در ضریح بسته شد.

بعد به آن دوستش گفته بود: این آخرین دیدار ماست. من می دانم به زودی شهید می شوم.

هیچ کس نمی تواند به قلب مادر دروغ بگوید. همه می گفتند او زخمی است و در تهران بستری شده. پرسیدم:پس چرا ناراحتید.

گفتند:خسته ایم.

...صبح، قامت شب را می شکست. غروب روی شهر می ریخت!

خدایا، چرا این قدر دیر صبح شد؟!اقوام آمدند. مثل آن شب که دور از چشم مردهایشان شلیته به تن کرده بودند، نبودند! امروز سیاه به تن داشتند و صورتشان جای ناخن کشیدن بود. همه با هم اشک می ریختند. یک نفر گفت:احمد به ملکوت اعلی پیوست.

می خواستم گریه کنم؛ اما مگر اشک می تواند زخم دل را التیام دهد؟

گفتم:الان کجاست؟

گفتند: سردخانه ی سیرجان.

شب تا صبح نخوابیدم. صبح، نماز را خواندم و رفتم.آرام خوابیده بود. گفتم: احمد جان، مادر، تو سابقه نداشت این قدر دیر از خواب بلند شوی . نمازت قضا می شود. بلند شو پسرم. مگر نمی گفتی اگر آفتاب روی جوان را بگیرد، کاهل می شود؟بلند شو مادر. مگر یادت نیست وقتی می خواستم تنت را بشویم، فرار می کردی؟ می گفتی خجالت می کشم. مادر جان، بلند شو لباس تنت نیست.

گفتم و گریستم. چشمم افتاد به خال سبز هاشمی . گلوله یا ترکش، نمی دانم....درست روی خال اصابت کرده بود. گفتم:مادرجان. رفتی؟برو؛ اما تو که بی وفا نبودی. لااقل مادرت را هم صدا کن. صدایش در گوشم زنگ انداخت . انگار جوابم را می داد. می شنیدم. مادر، تو مگر نگفتی در راه امام حسین(ع) هر چه شمشیر بزنی، زده ای؟ اما بالاخره راه او بی خون و شهادت نمی شود. گفتم: درست شنیدی مادر. خداحافظ

شهید شول در سال 1337 در شهر سیرجان استان کرمان متولد شد و با علاقه و تشویق پدر و مادرش در 12 سالگی به مداحی اهل بیت روی آورد و در هر فرصتی در مساجد و حسینیه ها و تکایا به ذکر فضایل اهل بیت می پرداخت.

 با وجود فاصله 6 کیلومتری خانه شهید شول تا مدرسه، وی هر روز این راه را پیاده می رفت و بر می گشت و از شاگردان ممتاز مدرسه بود اما به دلیل فقر خانواده و برای کمک به معاش خانواده و برادران و خواهرانش ترک تحصیل کرد و در 13 سالگی هم پدر خود را از دست داد و مسئولیت خانواده را به عهده گرفت.

درنهایت در 14 تیرماه سال 65 در عملیات کربلای یک در منطقه مهران بر اثر اصابت ترکش به سینه به شهادت می رسد.

 وی در جبهه ابتدا مسئولیت را با فرماندهی گروهان شروع کرد و تا فرماندهی گردان پیشرفت و هنگام شهادت فرمانده گردان 416 لشکر 41 ثارالله بود و نوای دلنشین او و شوق و علاقه ای که به امام حسین داشت زبانزد بود.

 

موضوعات مرتبط: دارستان، امیرآباد شول، سیرجان
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۱۲
حمید مصدق

" حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 فروغ فرخ زاد

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۱۲

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
 
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده !»
 
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب2/ص1463 - مرحوم احمد شاملو

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۱۱
امامزاده علی سیرجان - قبل از طرح جدید

امام زاده علی سیرجان - قبل از تعمیرات جدید

 

خانه مرحوم غلامرضا ابراهیم شیبانی - دارستان

خانه غلامرضا ابراهیم شیبانی - دارستان

برج شیله

برج شیله حیدری - چرای گوسفندان

برج شیله -

برج شیله حیدری

برج علی اشرف خان - دارستان

برج علی اشرف خان شول - دارستان

امیراباد شول - یک برج باقیمانده از 4 برج قدیمی

یک برج باقیمانده از ۴ برج قدیمی امیراباد شول


 جمعی از جوانان سال 1354 شمسی - دارستان

جمعی از جوانان سال ۱۳۵۴ شمسی - دارستان

 دشتی بافی - صنایع دستی - دارستان

دشتی بافی - صنایع دستی - دارستان سیرجان

چنار میرزا خان - امیراباد شول

شاه چنار میرزا خان - امیراباد شول

 

ورودی بی بی دن - دارستان

ورودی بی بی دن - دارستان

نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۰۶
نویسنده : .
تاریخ : ۱۳۸۸/۰۷/۰۶

مختصری بر زندگی دکتر حاج علی حاج صادقی
پزشک دل آشنای سیرجانی ها

 «نوشته: محمد شول »

آنچه من و دیگر همشهری های سیرجانی ام را وادار می کند تا از دکتر صادقی مطلب بنویسیم  ، حق شناسی کوچکی از خدمات فراوانی است که دکتر  در حق مردم سیرجان کرد. چنین شخصی را بایست  معرفی کرد  تا همگان بدانند  زنده ماندن و جاوید شدن را  تنها در سایه ی خدمت صادقانه به خلق به نیت رضای خدا می توان جست.

 

اگر چون صادقی مردی ، نمردی ، زنده می مانی

 

در سیرجان ما وقتی نام از خدمت صادقانه به میان می آید همگان به یک پزشک مردم دوست اشاره می کنند. پزشکی که در اوان جوانی همه ی ناز و نعمت زادگاه خود که طبیعتی بهشت گونه داشت را رها کرد و برای خدمت به خلق خدا به سیرجان آمد. آنزمان سیرجان جزو مناطق محروم بشمار میرفت.

این شخص کسی نبود جز  پزشک جان آشنای سیرجانی ها:مرحوم دکتر حاج علی حاج صادقی.

چهره ای تمام مردمی از یک پزشک ایرانی که مردمان دیار سیرجان  هر کدام از مهربانیهایش خاطره ای ستودنی به یاد دارند.

او که می گفت:

- هرگز مباد که معده را از غذاهای متلوّن انباشته کنیم تا گرسنگی از یاد برود . حرام باد بر من  لقمه ای بیش از آنچه مرا بر پا دارد تا چندانکه بتوانم به بیمارانم خدمت کنم.

صحبت از کسی است که به مولایش علی ع اقتدا نموده بود. لذا آستین  یاری به نیازمندان را بالا زد و ..

 

کودکی دکتر صادقی:

وبلاگ دارستان - دکتر صادقی

پدرش حاج ابوطالب حاج صادقی نان حلالش را از بخشش خدا در شغل عطاری داشت. دوران حاج ابوطالب زمانی بود که مردم برای بهبود بیماری از داروهای سنتی یا گیاهی استفاده میکردند و اتفاقا حاج ابوطالب هم که سررشته ی تبحری در این کار داشته به درمان مردم با داروهای گیاهی می پرداخته است.

مادر دکتر صادقی هم زنی پارسا بوده که چهار فرزند به دنیا آورده است. یک پسر به نام علی ( همین دکتر صادقی خودمان که در سال 1301 بدنیا آمد ) وپسری به نام احمد و دو دختر  خداوند به او عنایت کرده بود.

مادر علی اعتقاد داشت انسان فقط نباید برای خودش زندگی کند، باید برای دیگران و در خدمت دیگران باشد.

تفکر مذهبی و مردم دوستی که بر زندگی خانوادگی حاج ابوطالب حاکم بود کم کم علی کوچولو را برای خدمتگذاری به نیازمندان جامعه رشد میداد.

مادر  ، به علی یاد میداد که روی پای خود بایست و هرگز در برابر کسی جز خداوند سرت تعظیم فرو میاور. به علی یاد می داد: دست انسانهای نیازمند را بگیر..

علی ، هفت ساله که شد مادرش درگذشت و علی و دنیایش را تنها گذاشت.

***

یکسال از فوت مرگ مادر علی گذشته بود که حاج ابوطالب به ناچار زیر بار ازدواج دوباره رفت و این اتفاق برای روان آسیب دیده ی علی بسیار گران آمد. بطوری که جای خالی مادر از سویی و ازدواج دوباره پدر هم از طرفی او را به گوشه انزوا و تنهایی می کشاند. علی کم کم به گوشه ی تنهایی خزید  و سعی کرد با روی آوردن به مطالعه  ، روح "حساس و مادر دوست" خودش را تسلی دهد.

***

28 مرداد 1332  ،یعنی یکسال بعد از ورود علی به سیرجان بود که نیروهای ساواک به مغازه ی حاج ابوطالب حمله ور شده و با شکستن شیشه ها ، اموال پیرمرد را به غارت بردند. فشار عصبی آن روز حاج ابوطالب را دچار سکته مغزی کرد به طوری که  تا مدتی در بیمارستان چهر آذی تهران تحت مداوا قرار گرفت و سرانجام دار فانی را وداع کرد.

***

علی ، تحصیلات ابتدائیش را در شهرستان لنگرود گذراند ودوره ی متوسطه را در شهرهای رشت وانزلی به پایان رساند . از آنجا که به حرفه ی پزشکی بسیار علاقه مند بود پس از اخذ دیپلم وارد دانشکده ی پزشکی تهران شد و در سال1329 با مدرک دکترا فارغ التحصیل شد .

***

وبلاگ دارستان - دکتر صادقی

کم کم زمان سربازی فرا رسید و علی که دیگر حالا یک دکتر  بود برای گذراندن دوران خدمت وظیفه عمومی راهی بوشهر شد. دکتر حتی پس از پایان سربازی ، رغبت چندانی به طبیعت همیشه بهار زادگاهش نشان نداد . گویی لنگرود بدون وجود مادر برایش فاقد هر طراوت و زیبایی بود .

***

به موازاتی که دکتر صادقی رشد و نمو میکرد ، افکار و اندیشه های او نیز در وجودش جریان می یافتند. او اکنون مرد بزرگی بود که میتوانست توانایی خود در خدمت به مردم نیازمند بسنجد.انگار پس از سالها ، صدای لطیف مادر همچنان در گوشش طنین انداز بود که :

.... انسان فقط نباید برای خودش زندگی کند، باید برای دیگران و در خدمت دیگران باشد....

***

 صفات ارزشمند انسانی همچون ایمان ، پرهیزگاری و شجاعت در وجود دکتر علی صادقی ریشه می دواند به گونه ای که این خصائص نیکو در تمام دوران حیات اجتماعی ، زندگی شخصی و اداب و رفتار این مرد بزرگ دیده می شد .

***

ذوق دکتر صادقی در  خدمت رسانی به اقشار نیازمند جامعه تقدیر را چنین رقم زد که  قرعه ی سیرجان بنام این پزشک ایثارگر بیفتد و در گرمای مرداد ماه سال 1331 پای به این دیار بگذارد.

دکتر صادقی پس از ورود به سیرجان در تنها بیمارستان دولتی آنزمان سیرجان که واقع در میدان شهر داری بود به عنوان کفیل بهداری و پزشک  شروع بکار کرد .

دکتر صادقی سالهای سال در سیرجان ماند و صادقانه کمر به خدمت و طبابت خلق خدا بست.پس از اینهمه سال خلوص نیت ، دیگر خصوصیات اخلاقی این پزشک شریف و انساندوست رو نمایی می شد و مردم سیرجان و شهرهای اطراف با تکریم از وی یاد می کردند. او مردی مدیر و مدبر و دارای درجه بالایی از صبر و گذشت بود. به شایستگی با بیماران برخورد میکرد و در قبال اموال عمومی اهل سوء استفاده نبود و حتی دیگران را نیز از این کار منع میکرد.

گاهی اتفاق می افتاد که بیمارانی از سر تنگدستی از دفترچه بیمه دیگران استفاده میکردند. عکس العمل دکتر صادقی با اینگونه افراد ملایمت و مهربانی بود و بسیار اتفاق می افتاد که در برابر این افراد ، از حق ویزیت خود صرفنظر می کرد و دارو را روی نسخه ی معمولی می نوشت و لای دفترچه بیمه می گذاشت و به بیمار میداد.

سالهای آخر به یاد داریم حتی  نسخه دکتر ، کاغذ های معمولی ورق دفترچه یا باقیمانده مقواهای دور ریز بود که با حوصله ، قسمت سفید و قابل نوشتن آن ها را جدا کرده بود. خود من یک نمونه از این نسخه را یادگار نگه داشته ام.

ساده زیستی دکتر صادقی یکی از خصوصیات برجسته او بود که هر کس در  برخورد اول با دکتر متوجه آن می شد.

دکتر صادقی ، در حیات منزل ساده اش روی یک صندلی می نشست و همانجا ( بدون تشریفات و منشی و  نوبت ...) بیماران را ویزیت میکرد.

به وفور دیده شده بود که از بیماران نیازمند حق ویزیت نمی گیرد.

 

***

 

دکتر به امور مادی دنیا تعلقی نداشت . حتی بطور معمول در کنار ارتزاق ساده ، نیمی از درآمدش را برای مردم بینوا هزینه می کرد و نیم دیگر را برای انجام نیات خدا پسندانه ای مانند احداث بیمارستان یا دیگر بناهای خیریه  پس انداز می نمود که احداث بیمارستان امام رضا ع سیرجان در محله فقیر نشین شهر – معروف به محله ی بدر آباد - ، خود حالی از این موضوع است.

ارادت عجیبی به حضرت ثامن الحجج امام رضا ع داشت که این ارادت در نامگذاری بیمارستانی که در سیرجان احداث کرد به نام امام هشتم حضرت رضا ع  تاثیر داشت.

***

گرچه مجسمه دکتر را در سیرجان نصب نموده اند و پر ترافیک ترین بلوار شهر را به نام ایشان نهاده اند ، اما او نه برای نام که برای خدا کار میکرد.

***

 

فصل بهار ، هشتم اردیبهشت ماه 1369 برای سیرجان خزان زود رسی را بدنبال داشت.  خبر درگذشت دکتر صادقی مانند پتکی بر سر مردم سیرجان فرود آمد. خبر ناگهانی و بسیار شوکه کننده بود .

 پیکر این ابرد مرد انساندوست در حیاط بیمارستان امام رضا ع سیرجان در میان گریه سوزناک جمعیت  متراکم به خاک سپرده شد. روز تشییع جنازه دکتر را هیچ کس از خاطر نمی برد. روزی که شهر یکپارچه تعطیل شد و اندوهی غمبار بر سر شهر سایه افکند. کسبه و بازاری و اداری و روستایی و عشایر ، هزاران نفر با دل و جان دکتر فقیدشان را بر دوش حمل کردند و بر جنازه این خدمتگذار واقعی نماز خواندند.

روزهای نهم و دهم اردیبهشت همان سال سیرجان یکپارچه تعطیل عمومی شد تا از این پزشک اخلاق به شایستگی قدر شناسی شود.

او رفت ، دیگران هم می روند ، طبق آیه صریح قرآن که می فرماید: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمی  گردیم، اما درس بزرگی که این انسان به دیگر هم کیشان خود داد این بود که فرای هر مقام و منصبی میتوان به فکر دیگر انسانها بود و همه ی عمر را صرف خدمتگذاری به آنها مخلوقات نیازمند خداوند نمود و در دل مردم صاحب منصب شد. دکتر صادقی به لذات دنیوی پشت پا زد و طبیب دلها شد. او  توانست برای همیشه در قلب تک تک سیرجانیها به نیکی جاودان شود.

 

گاهی قلم و واژه ها نیز در برابر عظمت برخی انسانها اظهار عجز و ناتوانی می کنند. لذا نمیتوان با این چند کلمه در مقوله ای اینچنین کوتاه حق مطلب را بیان کرد.

***

 

خاطراتی که جسته و گریخته از این مرد بزرگ نقل می کنند حکایت  از روح بزرگ این مرد خدا میکند. چون فرصت کوتاهی است تنها به سه مورد اشاره خواهم کرد:

نسخه زندانی:

:- من راننده ی بنیاد بودم. تعدادی زندانی ( زندان با کار ) در مزرعه کار میکردند که پیرمردی از آنها دچار دل درد شدید شد. ناچار شدیم شب هنگام او را برای مداوا خانه دکتر صادقی ببریم. دکتر با خوشرویی پذیرفت و ضمن تشخیص بیماری پیرمرد از وضعیت زندگی او تفحص کرد ، پرسید:

-          شما که زندانی هستی خانواده ات را چگونه سیر می کنی؟

-          جواب داد: - زندان با کار هستم ، به این معنا که در مزرعه تحت مراقبت برای خانواده ام کار می کنم و معیشتی بدست می آورم

-          نسخه آماده شد و دکتر بدون دریافت حق ویزیت آن را به بنده داد.

-          با زندانی بیمار راهی داروخانه شدیم. نسخه  که پیچیده شد داروها را به ما دادند و اصل نسخه را نگه داشتند اما تقاضای بهای داروها را نکردند.!! کنجکاو شدم  و اصرار کردم بدانم موضوع چیست . گفتند آقای دکتر صادقی قبلا با داروخانه هماهنگ کرده که اگر تشخیص بدهند شخصی نیازمند است روی نسخه در کنار امضایشان یک علامت خاص بگذارند تا بهای داروها را داروخانه از بیمار نیازمند اخذ نکند، ما نسخه را نگه میداریم و خود دکتر ، پول داروها پرداخت می کند.

میوه برای پیرزن:

یک شب طبق عادت ساعات آخر شب ، دکتر در حال عبور از پیاده رو بود. چشمش متوجه پیرزن فقیری می شود که اطراف یک میوه فروشی تعطیل ، پرسه می زند و مشغول جمع آوری میوه های دور ریخته و پلاسیده است. دکتر پیش می رود چادری را که روی صندوق میوه است کنار می زند و می گوید: بیا و از داخل صندوق هرچه لازم داری بردار.

پیرزن با شک و تردید دکتر را نگاه می کند . دکتر وقتی احساس کرد پیرزن او را نشناخته میگوید: من صاحب این مغازه ام! بیا هرچه لازم داری ببر.

پیرزن با خاطر جمعی مقداری میوه توی سبد می ریزد و در حالی که زیر لب زمزمه می کند: ای مرد الهی خیر ببینی ، از محل دور می شود.

صبح روز بعد دکتر به همان میوه فروشی مراجعه کرده و مقداری پول به او میدهد و با عذر خواهی میگوید: شب گذشته میهمان داشتم ، مجبور شدم مقداری میوه از بساط شما بردارم و این پول بابت این جریان است.

چند روز از این ماجرا می گذرد. پیرزن مجدداً به مغازه همان میوه فروش میرود و میپرسد: صاحب این مغازه کجاست؟

میوه فروش خود را معرفی می کند ، پیرزن با ناباوری نگاهی می کند و ادامه میدهد: نه. شما نیستید. صاحب این مغازه کت و و ریش بلندی داشت.!!
تازه میوه فروش می فهمد که ماجرای میهمان دکتر صادقی از چه قرار بوده است.

***

دعای تیر بند

طرز برخورد دکتر بنا به نوع افراد متفاوت بود ، خاطره ای که از زبان یک کتابفروش نقل می شود هم نشان دهنده شوخ طبعی دکتر و هم  ذکاوت او در انتخاب متناسب جملات به تناسب هر شخص است.

در سیرجان قدیم به گروههایی از دزدان که با یورش از ارتفاعات بلند ، ما و منال کاروانها را به تاراج می بردند دزدان گردنه گیر می گفتند. آنها در گروه های مختلف بودند و هر گروه برای خود یک سر دسته ( رئیس ) داشت . سر دسته ی یکی از این گروه های راهزن که در حوالی سیرجان فعالیت داشتند ، شخص معروفی بود- که در کتاب معروف پیغمبر دزدان  استاد باستانی پاریزی نیز از آن نام برده شده است- این سردسته ی دزدان ، در اواخر عمر دست از دزدی کشید و ساکن بلورد سیرجان شد. سرانجام در سن پیری با فرود آمدن یک بیل به سرش ( توسط پسرش ) به قتل رسید. زمانی که دکتر صادقی برای معاینه جسد و صدور گوراهی دفن این راهزن به بلورد رفت دستور داد پیراهن مقتول را در آورند. ناگهان متوجه دستمالی ابریشمی شد که از زیر لباس به بازوی چپش بسته شده بود.!

دکتر سئوال کرد: این دیگر چیست؟! جواب دادند: دعای تیر بند است!

دکتر سریعاً گفت: ای کاش دعای بیل بند هم به بازوی راستش بسته بود تا اینگونه آسیب نمی دید!!

 وبلاگ دارستان - دکتر صادقی

***

دکتر صادقی بخش عمده ای از دسترنج طبابت چندین ساله ، حتی خانه و باغ پسته خود را وقف آستان قدس رضوی نمود. مبلغ نسبتا هنگفتی وجه نقد در بانک پس انداز داشت که طبق وصیت خودش بایست سود حاصله اش هزینه ی تحصیل دانشجویان پزشکی در سیرجان و لنگرود شود.

 

 

***

 

نوشته هایی از مرحوم دکتر صادقی:

از تفحص و کاوش پایان حال افراد عادی بگذرید یا در مدفن تاریخ مطالعه کنید .آن وقت قیمت عمر و حاصل افکار و اعمال را خواهید دید . آغاز و انجام عمر هر چه هست تمام می شود . قدر و قیمت این ساعات را باید دانست ،وقت را بیهوده نباید تلف کرد .

هروقت که در فکر اغتنام عمر برآئیم در پرورش روح وملکات وجدانی بذل مساعی نمائیم ، حیات معنوی ما از همان وقت شروع می شود . میلیون ها افراد وجود یافته و معدوم شده اند . کرور ها نفس می آیند و می روند ولی لذت حیات را آنهایی درک نموده اند که به نواقص وجود خود پی برده اند وظائف زندگی را دانسته ، مساعی را صرف کارهایی نموده اند که نور وجدان آنها روشنتر و افراد بی شمار هم از این نور بهره مند شده اند . خوب یا بد زندگانی می گذرد برکتیبه ای دیدم که نوشته است : «این نیز می گذرد .»

 

زمام  نفس را باید محکم در کف داشت ، تمایلات و احساسات را در اعمال غیر موفق خرج نکرد . بالاخره آنچه را که ما خوشی و لذت می دانیم در حصول آن با ارتکاب افعال دلخراش تن در می دهیم . اگر هم حاصل گردد و ثمر آرزو بروفق مراد برود ، باید دید در پایان ان چه خواهیم داشت . باید سعی کرد روزهای اخر زندگانی خرّم وجاودان باشد . باید در پی لذاتی بود که روح را از طراوت و وجدان را از صفا بی بهره نسازد . انسان برای سعادت جاودانی باید از غل و غش پاک شود . مکارم اخلاق را شیوه واساس زندگانی خود قرار دهد . برای فقدان ثروت فانی غمگین نشود ولی از گذشتن عمر ، این اکسیر نایاب متاسف گردد .

 وبلاگ دارستان - دکتر صادقی

یادش جاودانه و روح بزرگش با صالحین هم قرین باد.

 

***

 

«منبع: کتاب قلبی دریایی در عطشان کویر از سرکار خانم ایراندخت رضایی »

« با تشکر  از دوست گرامی ام حمید شول ، وبلاگ بشنو از نی »

 

کلید واژه: دکتر حاج علی حاج صادقی سیرجان+ دکتر صادقی سیرجان+ پزشک مردمی+ پزشک انساندوست+ پزشکان شایسته+ پزشکان سیرجان+پزشکان لنگرود+طبابت در سیرجان+ بیماران نیازمند+ وبلاگ دارستان

موضوعات مرتبط: سیرجان
 
 
D A R E S T A N